تبليغاتX
دختر شهر قصه ها -
 

خدای من

 يک سال گذشت

 خداي من

  يک سال گذشت هرچه کردم ، ديدي و هر چه بخشيدي و عفو کردي نديدم

 خداي من ،

هراسان شدم پناهم دادي ، بيمار شدم شفايم دادي .آرامش و امنيت که رسيد ، طبيب و پناه را از يادم بردم .

 خداي من ،

 يک سال گذشت و چهار فصل و دوازده ماه و سيصدوشصت و پنج روز.

 چگونه است که رهايم نميکني؟

? چگونه است که هرگز، هرگز از تو نااميد نميگردم

 اين چه رسم خدايي است؟

 خداي من

 آواي ملکوتي يا مقلب القلوب و الابصار مي آيد.

 تو مرا ميخواني که بخوانمت ؟

 اين منم با حسرت سال هاي رفته

 

سال نو مبارک

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 فروردین1387ساعت 10:32  توسط سمین |