تبليغاتX
دختر شهر قصه ها - جون من...
همه جا را سیاه کنید

تاریک تاریک

به رنگ شب

شبی بی ستاره

در آسمان دلم چه روشن بود

چه زیبا بود

و چه زود پر زد و رفت

پدر بزرگ می گوید

خدا گل چین است

آری

گل مرا برای خود چید

جون من کجایی

گاه گاهی میان خوابم می آیی

پر از بوسه می کنمت

آغوشت را تشنه ام

خود را در آن غرق می کنم

جون من  یادته

هر وقت مجلسی بودمی گفتی

کی عروسی من می شود؟

عاقبت رفتی

نماندی تا ببینی

شایدم من به آنجا نرسم...

و تو این را می دانستی

جون من یادته

بدون واژه "جون" هرگز صدایت نزدم

جون من یادته

هر وقت اشک چشمانم جاری می شد

می گفتی

"گریه نکن

مامان جون طاقت دیدن اشکاتو نداره"

حالا کجایی

تا ببینی چشمانم خون می شود

و حالا کسی دیگر نیست با اشک چشمانم

چشمانش بلرزد

جون من

دلم بهانه ات را می گیرد

به او چه بگویم

چگونه آرامش کنم

جون من

66 روز است  که ندیدمت

همیشه وقتی می رفتی سفر زود باز می گشتی

حالا چرا نمی یایی

دل تنگم بی تو چه کند

تا کی به قاب عکست خیره شود

جون من

جون من......

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 شهریور1387ساعت 23:36  توسط سمین |