تبليغاتX
دختر شهر قصه ها - جملات و متن هاي كوتاه عاشقانه براي شما عاشق عزيز

 

نخ داخل شمع از شمع پرسيد : چرا وقتي من ميسوزم تو آب ميشي..؟شمع جواب داد مگه ميشه كسي كه تو قلبمه بسوزه و من اشك نريزم!؟

 

 

 

در آغوشم بگير بگذار براي آخرين بار گرمي دستت را حس کنم و مرا ببوس تا با هر بوسه ات به آسمان پرواز کنم نگاهم کن و التماسم را در چشمانم بخوان قلبم به پايت افتاده است نرو لرزش دستانم و سستي قدمهايم را نظاره کن تنها تو را مي خواهم بگذار دوباره در نگاهت غرق شوم و بگذار دوباره در آغوشت بخواب روم.

 

 

گاهي اوقات آنقدر غرق آرزوهايت هستي که فراموش مي کني آرزوي کسي هستي.

 

 

به پايان فكر نكن .. انديشيدن به پايان هر چيز شيريني حضورش را تلخ مي كند .. بگذار پايان تو را غافلگير كند درست مانند آغاز!

 

 

جلوتر از من مرو شاید نتوانم دنبالت کنم عقبتر ازمن نمان شاید نتوانم رهبری کنم درست شانه به شانه با من گام بردار و فقط دوستم باش.

 

 

سرچشمه محبت از دل محبوب مي جوشد!!!

 

 

هميشه انقدر ساده نرو و مگذر لااقل نگاهي به پشت سرت کن?! شايد کسي در پي تو مي دود و نامت را با صداي بي صدايي فرياد ميزند?! و تو? هيچ وقت او را نديده اي!!!

 

 

سكوت مي كنم. سكوتم رضايت نيست حجمي بزرگ از فرياد است كه بستري براي حضور نيافته.

 

 

نمي نويسم ..... چون مي دانم هيچ گاه نوشته هايم را نمي خواني! حرف نمي زنم .... چون مي دانم هيچ گاه حرف هايم را نمي فهمي! نگاهت نمي كنم ...... چون تو اصلاً نگاهم را نمي بيني! صدايت نمي زنم ..... زيرا اشك هاي من براي تو بي فايده است! فقط مي خندم ...... چون تو در هر صورت مي گويي من ديوانه ام!!!

 

 

سختي انتظار اينه که منتظر کسي باشي که به فکر اومدن نيست.

 

 

براي خريدن عشق هر کس هرچه داشت اورد ديوانه هيچ نداشت و گريست (گمان کردند چون هيچ ندارد مي گريد) اما هيچکس ندانست که قيمت عشق اشکست و قيمت اشک عشق!!!

 

 

شب برای چیدن ستاره های قلبت خواهم آمد. بیدار باش من با سبدی پر از بوسه می آیم و آن را قبل از چیدن روی گونه هایت می کارم تا بدانی ای خوبم دوستت دارم.

 

 

باز در كلبه ي عشق عكس تو مرا ابري كرد.عكس تو خنده به لب داشت ولي اشك چشم مرا جاري كرد!!

 

 

کیستی که من این گونه به اعتماد نام خود را با تو می گو یم،، کلید خا نه ام را در دست ات می گذارم، نان شادی ها یم را با تو قسمت می کنم، به کنارت می نشینم وبر زانوی تو این چنین آرام به خواب می روم؟ کیستی که من این گونه به جد در دیار رویا های خویش با تو درنگ می کنم؟

 

 

چشمانت را براي زندگي مي خواهم اسمت را براي دلخوشي مي خوانم دلت را براي عاشقي مي خواهم صدايت را براي شادابي مي شنوم دستت را براي نوازش و پايت را براي همراهي مي خواهم عطرت را براي مستي مي بويم خيالت را براي پرواز مي خواهم

 

 

بر مزارم گريه کن اشکات مرا جان مي دهد ناله هايت بوي عشقو بوي باران مي دهد دست بر قبرم بکش تا حس کني مرگ مرا دستهايت درد هايم را تسلا مي دهد بامن در مانده و شيدا سخن را تازه کن حرفهايت طعم شيرين بهاران مي دهد وقت رفتن لحظهاي برگردو قبرم را ببين اين نگاه اخرت اميد ماندن مي دهد رفتي چشمم به دنبال قدمهايت گريست زخم هاي مردهام را رفتنت جان مي دهد نيست از من قدرت بوسيدن چشم هاي تو باد ميبوسد

 

 

 

آرام تر بگذر ... اي مسافر ! اي جدا ناشدني ! گامت را آرام تر بردار ! از برم آرام تر بگذر ! تا به کام دل ببينمت . بگذار از اشک سرخ گذرگاهت را چراغان کنم . آه ! که نميداني ... سفرت روح مرا به دو نيم مي کند ... و شگفتا که زيستن با نيمي از روح تن را مي فرسايد ... بگذار بدرقه کنم واپسين لبخندت را و آخرين نگاه فريبنده ات را . مسافر من ! آنگاه که مي روي کمي هم واپس نگر باش . با من سخني بگو . مگذار يکباره از پا در افتم ... فراق صاعقه وار را بر نمي تابم ... جدايي را لحظه لحظه به من بياموز..

 

 

مرا صد بار از خود براني: دوستت دارم! به زندان خيانت هم کشاني: دوستت دارم! چه سود از مهر ورزيدن چه حاصل از وفا کردن مرا لايق بداني يا نداني: دوستت دارم.

 

 

ای کاش باورم داشته باشی ... کاش میشد تا کنی باور مرا اشک چشم و آه سوزان مرا کاش میشد در زمان بی کسی حس کنی سردی دستان مرا گفتمت عشقم به تو از جان فزون است گفتمت سوز دلم از جان برون است در جوابم : خنده ایی آلوده و آتش میان دوده و درد دلم افزوده و... اکنون میان حادثه یا خاطره زهری بدل خاری به پای من ، چنین بیهوده بی حاصل نگاهم همچنان مانده به ساحل...

 

 

سوختم باران بزن شاید تو خاموشم کنی شاید امشب سوزش این زخم ها را کم کنی آه باران سرا پای وجودم آتش است پس بزن باران بزن شاید تو خاموشم کنی...

 

 

اگه يك روز فكر كردي نبودن يه كسي بهتر از بودنش چشمات و ببند و اون لحظه اي كه اون كنارت نباشه و به خاطر بيار اگه چشمات خيس شد بدون داري به خودت دروغ ميگي و هنوز دوستش داري

 

 

من تو را به کسي هديه مي دهم که از من عاشق تر باشد و از من براي تو مهربان تر. من تو را به کسي هديه مي دهم که صداي تو را از دور، در خشم، در مهرباني، در دلتنگي، در خستگي، در هزار همهمه ي دنيا، يکه و تنها بشناسد. من تو را به کسي هديه مي دهم که راز معصوميت گل مريم و تمام سخاوت هاي عاشقانه اين دل معصوم دريايي را بداند؛ و ترنم دلپذير هر آهنگ، هر نجواي کوچک، برايش يک خاطره باشد.

 

 

ای پرنده لحظه ای پرواز کن در میان آسمان قصه ات اواز کن بال بگشای و بگو از غصه ات از غم عشق درون سینه ات اوج گیر و دم به دم بالا برو تا حریم کبریا لحظه ای بالا برو نزد ایزد قصه ی عشقت بگو هر چه در دل هست با ایزد بگو تو طلب کن عشق خود از کردگار تا بگردد بر مرادت روزگار...

 

 

گفتمش دل می خری؟! پرسید چند؟! گفتمش دل مال تو تنها بخند. خنده کرد و دل زدستانم ربود. تا به خود باز آمدم او رفته بود. دل زدستش روی خاک افتاده بود. جای پایش روی دل جا مانده بود!!!

 

 

تو در شب تولدت به شعله فوت مي کني به چشم من که مي رسي فقط سکوت مي کني اگر کسي در دل توست بگو کنار مي روم گناه کن به جاي تو بر سر دار مي روم.

 

 

حالا من يه گوشه تنهام با يه عكس يادگاري رفتي بي وفا و گفتي كه منو دوسم نداري حالا باز دوباره بارون مي خوره رو تن شيشه اخه چي كم شده از تو كه مي ري واسه هميشه عزيزم دنيا كوچيكه تو بگو اخه كجايي ياد تو مي افتم هر وقت هي مي گم جاي تو خالي هي ميگم جاي تو خالي تو شباي پر ستاره دل من هواتو داره ياد من مي مونه نيستي بودنت خواب و خياله روي بام خاطراتت من كبوتر شدم اما با يه سنگ نفرت تو پريدم از بوم دنيا حالا بعد رفتن تو من يه گوشه اي نشستم هي مي گم كجايي اخر

 

 

 

هوای تازه، بارش باران، لحظه های پاک، محیطی به غایت زنده و پویا، مهربانی خاک، جلوه رنگ و ... هرآنچه از زیبایی تصور نمایی... اینها بدون حضورت همچون اجزای یک تابلوی نقاشی است که من بیرون از صحنه به تماشای آن نشسته ام. من ناظری بیش نیستم؛ چرا که ... جای تو خالیست. من تنها بار دو جفت چشم منتظررا بر دوش می کشم. من تماشاچی بیش نیستم... خسته و تا ابد چشم به راه...

 

 

 

بيشتر از آنچه كه تصور ميكني دوستت دارم و بيشتر از آنچه باور داري عاشق توهستم بيشتر از هر عشقي بر تو عاشقم و بيشتر از هر ديوانه اي مجنون تو هستم. عزيزم من محتاج تو هستم و بدون تو زندگي برايم مفهومي جز تاريكي و سياهي ندارد...

 

 

غريبانه شکستم من اينجا تک و تنها دل خسته ترينم در اين گوشه دنيا اي بي خبر از عشق که نداري خبر از من روزي تو آيي که نماند اثر از من!

 

 

حال زار و پریشانم را به چه توصیف کنم ؟ دل بی تاب و غمزده ام را به چه چیز تشبیه کنم ؟ بدن خسته و بی جانم را به کدامین شانه تکیه دهم ؟ به در کدامین خانه بروم ؟ جز خانه ی تو دل بی تاب و پریشانم را با چه چیز آرام کنم ؟ جز با وجود تو پریشان حالیم را ، دل بی تاب و وجود یخ زده ام را برای که توصیف کنم ؟ جز خودت که از حال و روزم خبر داری جز خودت که میدانی در دلم چه می گذرد به کدامین دیار سفر کنم ؟ جز دیار خودت

 

 

زندگي زيباست حتي اگر کور باشي، خوش آهنگ است حتي اگر کر باشي، مسحور کننده است حتي اگر فلج باشي، اما بي ارزش است اگر ثانيه اي عاشق نباشي.

 

 

ايشاالله با هم ميرم بهشت تو بخاطر اينكه روي زمين يه فرشته بودي و من بخاطر اينكه با يه فرشته روي زمين دوست بودم

 

 

چقدر سخته چقدر سخته تو چشاي كسي كه تمام عشقت‌رو ازت دزديد و به جاش يه زخم هميشگي‌رو روي قلبت هديه داد، زُل بزني و به جاي اينكه لبريز كينه و نفرت بشي حس كني كه هنوزم دوسش داري. چقدر سخته دلت بخواد سرتو باز به ديواري تكيه بدي كه يكبار زير آوار غرورش همه‌ي وجودت له شده....

 

 

 

قلبم به ياد تو مي تپد نگاهم ترا مي جويد. معبودم هنگاميكه زندگيم به شبهاي تيره وتار شباهت داشت، زماني كه مرگ را از دريچه ديدگانم به خود نزديك ميافتم، عشق تو در آسمان تيره و ظلماني وجودم طلوع كرد و در افق مقدس عشق تو زندگي از دست رفته ام را باز يافتم. وجود تو نگاه تو بوسه تو آغوش تو هر كدام رشته عمر مرا بدست گرفته و حلاوت و شيريني به زندگيم بخشيدند . قلب و جان من ديده و روح من به آرزوي تو زنده خواهد ماند.

 

 

امروز وقتي دلتنگ لحظه هاي نبودنت ، بودم وقتي لبريز شده بوديم از نبودنهاي بي دليل اين روزها !!! تمام هستيت را درون سه نقطه هاي هميشگي ات جاي دادي و به سويم نشانه رفتي بي آنکه بداني من اين روزها هيچ نمي فهمم از سه نقطه ها و سکوت و بي صداييت امشب ميان اشكم تصويري از تو ديدم در اين سكوت وحشت نام تورا شنيدم امشب كه دل گرفته در اين شب سياهم اميد بر تو دارم باشد همين گناهم باري نظر وا كن بر اين شبانه آهم

 

 

امشب ميان اشكم تصويري از تو ديدم در اين سكوت وحشت نام تورا شنيدم امشب كه دل گرفته در اين شب سياهم اميد بر تو دارم باشد همين گناهم باري نظر وا كن بر اين شبانه آهم امشب كه بار ديگر يادت به باد دادم چون شعه اي خموش و خاكستري به بادم امشب به يادت لحظه اي به خواب رفتم با ديدن خيالت ميناي غم شكستم امشب ميان اشكم آسوده جان سپردم از اين جهان خاكي بادي ز غم نبردم!

 

 

من پذيرفتم که عشق افسانه است اين دل درد آشنا ديوانه است مي روم شايد فراموشت کنم با فراموشي هم آغوشت کنم مي روم از رفتن من شاد باش از عذاب ديدنم آزادباش گر چه تو تنها تر از ما مي روي آرزو دارم ولي عاشق شوي آرزو دارم بفهمي درد را تلخي بر خوردهاي سرد را...

 

 

خانه ات سرد است ؟ خورشيدي در پا کت مي گذارم و برايت پست مي کنم ستاره کوچکي در کلمه اي بگذار و به آسمانم پست کن. خيلي تاريکم!!!!!

 

تو را به دادگاه خواهند كشيد شايد به حبس ابد محكوم شوي جزييات جنايتت معلوم نيست اما اثر انگشتت را روي قلبي شكسته يافته اند!

 

سختي انتظار اينه که منتظر کسي باشي که به فکر اومدن نيست!

 

 

دلم تنگ است دلم تنگ است دلم اندازه حجم قفس تنگ است سکوت از کوچه لبریز است صدایم خیس و بارانی است نمی دانم چرا در قلب من پاییز طولانی است...

 

درعرض یک دقیقه میشه یک نفر رو خرد کرد در یک ساعت میشه یکی رو دوست داشت و در یک روز میشه عاشق شد ولی يک عمر طول میکشه تا کسی رو فراموش کرد!

 

آرزو مي کنم: زندگي مال تو….مرگ مال من راحتي مال تو….گرفتاري مال من شادي مال تو…..غم مال من همه مال تو ولي تو مال من

 

 

ميدوني چرا من هيچوقت صدقه نميدم ؟؟ . . . . . . . . چون مي گن صدقه بلا رو از آدم دور مي کنه !! . . . . . . . . . . . منم طاقت دوريتو ندارم بلا

 

 

یاد گرفتم که عشق با تمام عظمتش 3-2 ماه بيشتر زنده نيست ياد گرفتم که عشق يعني فاصله و فاصله يعني 2 خط موازي که هيچگاه به هم نمي رسند ياد گرفتم در عشق هيچکس به اندازه خودت وفادار نيست و ياد گرفتم هر چه عاشق تري ، تنهاتري

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 اسفند1386ساعت 11:23  توسط سمین |